به یادشهدای غواص

راهیان نور، خاکی آمدند

با دلی سرشار پاکی آمدند

آمدند و شهرمان باران گرفت

بغض سی‌ساله دوباره جان گرفت

آمدند و دست‌هاشان بسته بود

چهره‌شان از زمانه خسته بود

آمدند آن ماهیان شط ما

آن «غلام» و «صادق» و «منصور»ها

آمدند آن بچه‌های خط‌شکن

آن «حسین» و «مسلم» و «سیدحسن»

یادمان آورده است اعزام‌ها

شیرمرد شهرمان «سیدرضا»

خوش‌نشان از راه دوری آمدند

کربلایی گشته، عاشوری آمدند

کاروان منزل به منزل رفته است

روزها ساحل به ساحل رفته است

مردمان از هر دیاری آمدند

با همه رنگ و وقاری آمدند

آمدند و اشک‌ها شرمنده بود

دست‌ها از زمین دل کنده بود

خنچه‌ها بستند جمع خواهران

بهر این دامادهای بی‌نشان

عطر اسپند و گل و بوی گلاب

کوچه‌ها پر بود از نذر و صواب

کاروان رفت و دلی دل‌تنگ شد

باز غرق خاطرات جنگ شد..

/ 0 نظر / 19 بازدید